حال و روز عجیبی دارم مطالبی به ذهنم می رسه که شاید نه ارزش نوشتن دارند و نه ارزش ادبی اما برخی رو می نویسم چون برایم خاطره اند:
۱) احساس می کنم عشق تنها پوچی است که به لطف چهره شیرینش چنان عرشی برای خود گسترده که آدمیان با فرشی قرمز به استقبالش رفته اند اما فراموش کرده اند در سالیان سال ها همین عشق بهانه ای برای قربانی کردن احساساتشان بوده است این مردمان اگر شورانگیزی عشق نبود و باور می کردند که این زیبای ظاهر چه بر عقلشان اورده و چه بر سرنوشتشان نوشته او را بر سردر احساس سلاخی می کردند.
خاطرم هست گفتی و می گویی دوست داشتن را باور نداری باور که نه بلکه آنقدر شنیده ای که برایت جذابیتی ندارد
دوست داشتن و عشق اما برای من معانی جدایی دارند که اگر تعاریفی فلسفی برایش ندارم حداقل باوری محکم دارم
عشق نه از عقل نه از قلب که از احساس بر می خیزد و شورش بر پا می کند و عاشق را تا سرحد مرگ آماده ایثار می نماید او حاضر است برای معشوق جان دهد اما لطافت این نمایش های رمانتیک در یک جمله خلاصه خواهد شد:خود خواهی شور انگیز تا سر حد جنون
آری عشق شرقی از آنجا که طلبیدن و به وصال نرسیدن است راه را گم کرده و چنان شوریدگی جنون واری می آفریند که عاشق بدون شناخت معشوق تا سرحد جان از خود می گذرد این هوی است و هوس چرا که اگر روی دیگر سکه را بنگریم و این عشق به وصال رسد دیگر نه جنونی است و نه فداکاری و چه بسا سر آغاز جنگ های داخلی!!! راستی مجنون از چه مجنون شد ؟خوبی های لیلی یا شور نرسیدن به وصال او؟ چه انکه گفته اند لیلی نه زیبا روی پری وش که دخترکی سیاه و نحیف و لاغر اندام بود
اما حب و محبت اساس چیزی است که به ان اعتقاد دارم. محبت دوست داشتن از سر شور نیست بلکه خواستن از روی شعور است. دوست داشتنی که می دانی چرا و چگونه؟
محبت این چونین نه از شور که با وصال خاموش شود بلکه وصالش نقطه اغاز پرواز است . در این جاست که عاشق به جای خود خواهی و تلاش برای رسیدن به معشوق حتی حاضر است ایثار را با عقل و جان بخرد و تلخ کامی معشوق در کنار خود را با خنده او حتی در آغوش دیگری عوض کند.این ایثار دیگر کشتن عقل برای خودخواهی وصال معشوق نیست گذشتن از خود برای تعالی معشوق است. او به اوج لذت ایثار می اندیشد نه تملک صرف معشوق که اگر چنین شود نهایت احساس و آغاز عقل و حب است.
گفتم دوستت دارم اما نام عاشق برخود نگذاشتم اگرچه فاصله من و تو بسته به کشی است که روزی تنگ در کنار هم و روز دیگر فاصله چنان است که یکدیگر را پیدا نمی کنیم اما برای من احساس خوب دوست داشتنت حسی است که بجای وصال به بقا می اندیشد و بودنت را نه به تملک جسمت که به همنشینی با اندیشه ات هجی می کند. می گویند گدایی عشق مرگ روح است و آنکه عشق گدایی می کند لجن می خرد تا خود را دفن کند . من تو را طلب دارم اما گدایی نمی کنم که بودنت حتی فرسنگ ها دور از من اما شاد لذتی شیرین دارد حتی اگر در فراقت اشکی دل شکن بریزم .
*******************
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
این جمله همیشه برایم زیبا بوده اما نمی دانستم چرا؟
امروز که بخود می نگرم می فهمم اشک یعنی چی؟
اشک یعنی سکوت غصه ها
اشک یعنی فرود ناله ها
اشک یعنی شکستن تا تمام
لذت بی همنوایی با کلام
اشک یعنی عشق بازی با جنون
بی هویت در انتظار آه و خون
اشک یعنی انتظار آتشین
هم نشینی با سراب سرخوشی
اشک یعنی هم نوایی با سفیر
بوسیدن شمشیر بر لبهای پیر
من با نبودن عشق بازی می کنم
از سر نا گفته ها لج بازی می کنم
من بر این لبخند تلخ مستی می کنم
در غمت آهنگ پستی می کنم
بودنت را می ستودم تا جنون
غربتت را اشک می ریزم تا سکوت
جرم من نادانی نه عاشق پیشگی است
حکم من تبعید از دلدادگی است
***************
دوستت دارم و با غم نداشتنت شادم مگر مجنون در آغوش لیلی جان داد یا خسرو در دامن شیرین جا گرفت؟
چه باک در فراقت بگریم
اشک نثار قامت رعنای تو باد
**************
امشب هوای دلم ابری است
ابر سیاهی که می بارد
اما بارش آن دگر نه طراوت می دهد دل را
نه صفا می بخشد جان را
روزی می اندیشیدم
که اشک چشم عاشق بهترین چیز است
چرا که شاید اشک هایم بهانه فرو خوردن غرور بود
و
دوست داشتن ایثار
درونم عاشقی می دیدم
که حب یار دارد
و
این عشق را به لبخند لبانش
حتی در آغوش دیگری می بخشید
و
اشکم را با کالبد لبخند نثارش می کرد
تا نیازارم خاطرش را
اما امشب می گریم
و
اشکم نه شور جنون دارد
و نه احساس دوست داشتنی ایثار و فروخوردن غرور
این اشک تلخیش فقط یک معنا دارد
شکستم هم غرورم را هم ساختمان عشقم را
**************
پیر مرد مرده بود
او را تشییع می کردند
جماعت می گریست و پیر مردی دیگر در آن سوی خیابان بر جنازه مرد لبخند می زد
پرسیدند تا این اندازه دشمن میتی؟
گفت : نه!! دوست ترین دوستش بودم
پرسیدندپس چرا می خندی؟
پیرمرد پاسخ داد:آن روز که مرغ عشق مرد پیر پر کشید پیرمرد جان داد امروز جسمش را برای دفن کردن می برند
و من به روحش لبخند می زنم که آزاد شد
************
عشق را گم کرده ام
راه را گم کرده ام
اشک اگر فرصتی می داد می گفتم که من
از نگون بختی التماس اشک را گم کرده ام
|
+| نوشته شده توسط
رها در چهارشنبه سی ام خرداد 1386
|