تبليغاتX
بی همگان
وقت نوشته های شوریده
 بازکن آن چشم ها را

می توان جور دگر دید
چشم ها را باید بگشود
این جا همانجاست که تا دیروز
همه نالان ز فال و قرعه ای جانسوز
بدش می گفتند و همچنان نالان ز بیزاریش بد گویند
چشم باز کن اما
این فضا با تمام سیاهی ها نور هم دارد
کمی باز کن آن چشم های زیبا را
کمی بشکن حباب سخت تکرار بدی ها را
ان طرف تر پشت آن دیوار
پشت دیوار خانه آن مرد بد طینت
مردکی آهسته بنشسته
نگاهش بر قامتت دوخته
سخن آرام می گوید

و لی در هر کلام او فریادی فرو خفته
که ای زن تو از چه بد بینی
چرا این عشق سودا را نمی بینی
ای کاش می دیدی
که در برکه قلبش چه دریا و چه طوفانی است
ای کاش می دیدی
برایت چه ها دارد چه ایثاری چه شیدایی
کمی باور کنی او را زندگی چونان که می بینی پر از بد نیست
هست خوبی
کمی بازکن ان چشم های زیبا را
نسیمی می وزد
جان را نوازش می دهد
و در گوش برگ آرام می خواند
ای کاش مردمان تا وقتی می وزم قدرم بدانند

|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386  |
 حال و روز عجیب من

حال و روز عجیبی دارم مطالبی به ذهنم می رسه که شاید نه ارزش نوشتن دارند و نه ارزش ادبی اما برخی رو می نویسم چون برایم خاطره اند:

 

۱) احساس می کنم عشق تنها پوچی است که به لطف چهره شیرینش چنان عرشی برای خود گسترده که آدمیان با فرشی قرمز به استقبالش رفته اند اما فراموش کرده اند در سالیان سال ها همین عشق بهانه ای برای قربانی کردن احساساتشان بوده است  این مردمان اگر شورانگیزی عشق نبود و باور می کردند که این زیبای ظاهر چه بر عقلشان اورده و چه بر سرنوشتشان نوشته او را بر  سردر احساس سلاخی می کردند.

 

خاطرم هست گفتی و می گویی دوست داشتن را باور نداری  باور که نه بلکه آنقدر شنیده ای که برایت جذابیتی ندارد

 

دوست داشتن و عشق اما برای من معانی جدایی دارند که اگر تعاریفی فلسفی برایش ندارم حداقل باوری محکم دارم

 

عشق نه از عقل نه از قلب که از احساس بر می خیزد و شورش بر پا می کند و عاشق را تا سرحد مرگ آماده ایثار می نماید او حاضر است برای معشوق جان دهد اما لطافت این نمایش های رمانتیک در یک جمله خلاصه خواهد شد:خود خواهی شور انگیز تا سر حد جنون

 

آری عشق شرقی از آنجا که طلبیدن و به وصال نرسیدن است راه را گم کرده و چنان شوریدگی جنون واری می آفریند که عاشق بدون شناخت معشوق تا سرحد جان از خود می گذرد این هوی است و هوس چرا که اگر روی دیگر سکه را بنگریم و این عشق به وصال رسد دیگر نه جنونی است و نه فداکاری و چه بسا سر آغاز جنگ های داخلی!!! راستی مجنون از چه مجنون شد ؟خوبی های لیلی یا شور نرسیدن به وصال او؟ چه انکه گفته اند لیلی نه زیبا روی پری وش که دخترکی سیاه و نحیف و لاغر اندام بود

 

اما حب و محبت اساس چیزی است که به ان اعتقاد دارم. محبت دوست داشتن از سر شور نیست بلکه خواستن از روی شعور است. دوست داشتنی که می دانی چرا و چگونه؟

محبت این چونین نه از شور که با وصال خاموش   شود بلکه وصالش نقطه اغاز پرواز است  . در این جاست که عاشق به جای خود خواهی و تلاش برای رسیدن به معشوق حتی حاضر است ایثار را با عقل و جان بخرد و تلخ کامی معشوق در کنار خود را با خنده او حتی در آغوش دیگری عوض کند.این ایثار دیگر کشتن عقل برای خودخواهی وصال معشوق نیست گذشتن از خود برای تعالی معشوق است. او به اوج لذت ایثار می اندیشد نه تملک صرف معشوق که اگر چنین شود نهایت احساس و آغاز  عقل و حب است.

 

گفتم دوستت دارم اما نام عاشق برخود نگذاشتم اگرچه فاصله من و تو بسته به کشی است که روزی تنگ در کنار هم و روز دیگر فاصله چنان است که یکدیگر را پیدا نمی کنیم اما برای من احساس خوب دوست داشتنت حسی است که بجای وصال به بقا می اندیشد و بودنت را نه به تملک جسمت که به همنشینی با اندیشه ات هجی می کند. می گویند گدایی عشق مرگ روح است  و آنکه عشق گدایی می کند لجن می خرد تا خود را دفن کند . من تو را طلب دارم اما گدایی نمی کنم که بودنت حتی فرسنگ ها دور از من اما شاد لذتی شیرین دارد حتی اگر در فراقت اشکی دل شکن بریزم .

 

 

*******************

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

این جمله همیشه برایم زیبا بوده اما نمی دانستم چرا؟

امروز که بخود می نگرم می فهمم اشک یعنی چی؟

اشک یعنی سکوت غصه ها

اشک یعنی فرود ناله ها

 اشک یعنی شکستن تا تمام

لذت بی همنوایی با کلام

اشک یعنی عشق بازی با جنون

بی هویت در انتظار آه و خون

اشک یعنی انتظار آتشین

هم نشینی با سراب سرخوشی

اشک یعنی هم نوایی با سفیر

بوسیدن شمشیر بر لبهای پیر

من با نبودن عشق بازی می کنم

از سر نا گفته ها لج بازی می کنم

من بر این لبخند تلخ مستی می کنم

در غمت آهنگ پستی می کنم

بودنت را می ستودم تا جنون

غربتت را اشک می ریزم تا سکوت

جرم من نادانی نه عاشق پیشگی است

حکم من تبعید از دلدادگی است

 ***************

دوستت دارم و با غم نداشتنت شادم مگر مجنون در آغوش لیلی جان داد یا خسرو در دامن شیرین جا گرفت؟

 چه باک در فراقت بگریم

اشک نثار قامت رعنای تو باد

 

**************

 

 

امشب هوای دلم ابری است

ابر سیاهی که می بارد

 اما بارش آن دگر نه طراوت می دهد دل را

 نه صفا می بخشد جان را

روزی می اندیشیدم

 که اشک چشم عاشق بهترین چیز است

 چرا که شاید اشک هایم بهانه فرو خوردن غرور بود

و

 دوست داشتن ایثار

 درونم عاشقی می دیدم

  که حب یار دارد

و

 این عشق را به لبخند لبانش

حتی در آغوش دیگری می بخشید

و

اشکم را با کالبد لبخند نثارش می کرد

 تا نیازارم خاطرش را

اما امشب می گریم

و

اشکم نه شور جنون دارد

و نه احساس دوست داشتنی ایثار و فروخوردن غرور

این اشک تلخیش فقط یک معنا دارد

                                شکستم  هم غرورم را هم ساختمان عشقم را

 

                                            **************

                

پیر مرد مرده بود

او را تشییع  می کردند

جماعت می گریست و پیر مردی دیگر در آن سوی خیابان بر جنازه مرد لبخند می زد

پرسیدند تا این اندازه دشمن میتی؟

گفت : نه!! دوست ترین دوستش بودم

پرسیدندپس چرا می خندی؟

 پیرمرد پاسخ داد:آن روز که مرغ عشق مرد پیر پر کشید پیرمرد جان داد امروز جسمش را برای دفن کردن می برند

و من به روحش لبخند می زنم که آزاد شد

        ************

 

عشق را گم کرده ام

راه را گم کرده ام

اشک اگر فرصتی می داد می گفتم که من

از نگون بختی التماس اشک را گم کرده ام

|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه سی ام خرداد 1386  |
 شیرینی وجود تو
عشق بازیچه ایست  در برابر نگاه تو

دوست داشتن بهانه ایست برای تماشای خوبی های تو

چه شیرین است حتی تلخ ترین لحظه های بی وفایی تو

نه آنکه بی وفایی شیرین است

که چون تو بی وفایی می کنی از وجود تو شیرین است

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیستم خرداد 1386  |
 
این معجزه تنهایی سرود بی کران رفتن است
و
سردی خاک گرمای هم آغوشی تنهایی من است
ای خاک می بویمت که همنشین عشق بازی های منی
همبستری با تو عشق باری با گرمای سالیان تاریخ است
|+| نوشته شده توسط رها در جمعه یازدهم خرداد 1386  |
 تلخی شیرین تر از تلخ تر شدن است
مرگ را در انتظار نشسته ام

می خواهمش

چه آنکه زندگی در اوج نداشتن حس خوب داشتن

و معنای سخت التماس کردن عشق

 مرگ روح است

روحم را دیر صباحی است دفن کرده ام

اگر گذشتی از مزار روحم

فاتحه نخوان

که می آزارد تمام وجودم را

پس اگر مرحمی نیستی نمک زخم مپاش

و بگذار آخرین تلخی نگاهت همچنان تلخ بماند

تلخ تر شدنش سودی نیست

نه از برای تو و نه از برای من

 

|+| نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386  |
 می دونی چرا اینجوری شده؟
نمی دونم چرا اینجوری شده ؟

چه جوری؟

حوب می گم.اینکه همه دوست دارن خود خواه باشن. همه دوست دارن دو رو باشن اینکه همه فکر می کنن اگه صادق باشن کلاه رفته سرشون!

می گی نه ؟

چرا ؟ اگه خوب دقت کنی جامعه داره کاملا عوض می شه یه چیزایی داره ارزش می شه که تو فرهنگ قبلی ضد ارزش بود.

داشتم نگاه می کردم دورو برمو انقدر این چیزا باب شده که آدم ها شجاعتشونو از دست دادن برا صداقت داشتن و به هم دیگه به چشم فرصت نگاه می کنن.

مثلا دختره اصلا از پسره خوشش نمیاد بهتر بگم از بیشتر پسرهایی که دورو برشن خوشش نمیاد کس دیگه ای رو دوست داره اما جرات نمی کنه بگه می دونی چرا ؟ چون فکر می کنه اگه با این بهم بزنم بعد از اونم خوشم نیاد بعد مثلا فلان کارو بخوام بکنم کی کمکم کنه؟

باورت نمی شه؟ اما چرا همین جوریه وسه همین همرو سرکار میزاره برا این قسم می خوره برا اون یکی اشوه هم میاد خرش می کنه اما واقعیت و نمی گه.

این یه نمونه سادش بود. از این چیزا زیاده .باور کن یه ذره دقت کنی نمونه های خیلی بزرگتر و مهمترشو می بینی همین بغل دستیت یه ذره دقت کن اهان داری می بینی.

نقاب های زیبایی می بینم

همه رنگین

همه خوش نقش و نگار

آدم ها

مردمکی بی حیا

بازیچه اند و به نقاب می بازند

همه جوهر ناب حویش را

من کجا تو کجا همه ما هر کدوم یک طرفیم

می بافیم تار و پود دروغ و دقل و نیرنگ و ریا

شیطانیم همه گرچه شدیم بره خوش سیمای مردم یسند

اما غافل که شدیم فاحشه بازیگر صد مرد پسند

|+| نوشته شده توسط رها در شنبه هشتم اردیبهشت 1386  |
 جایی می خواهم برای فریاد گوشی هست یرای شنیدن؟
خسته ام  جایی می خواهم برای فریاد 

 شانه ای می خواهم برای گریه

آغوشی می خواهم آشنا

به آسمان می نگرم ابر می خواهم

باران

باران می خواهم که بشوید غبار خستگی راه را

راه را گم کرده ام

هوا ابری است

اما باران نمی بارد

مردمک چشمم باز و بسته می شود

ابر نیست غبار است

غباری از دود

گویی اسمان آتش گرفته است

بوی دود می اید شاید بوی کباب

بوی تعفن قلب ضخمی کدر شده سوخته

دود از کنار چشمانم به آسمان میرود

به خودم میآیم دود از سینه سوخته ام بر می خیزد

سائلی  می بینم

از دور می آید

و بلند می خواند

«هوا بس نا جوانمردانه سرد است»

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385  |
 سراب دلنشین من

گویی همه جا را غبار گرفته است.

صدایی می گوید: بخواهی گرد مرگ هست و خنجری هم برای نامردی!

و با برق نگاهش تاکید می کند: «نوش»

نمی دانم کجا باید رفت  چگونه باید دید؟

از هرسو و هر طرف دستانی برای خنجر زدن آماده اند و چه خوش سیمایی برای خویش ساخته اند گویی عروسکانی پری رو و دیو صفت.

و در این غوغای وحشت خیز

                                وجودت نعمتی باور ناپذیر است.

                        وجودی که ندارمش اما بودنش گرمای زندگی دارد

و در این تنهایی

رویای غبار آلودم را در مه ای از حباب رنگ آمیزی می کند.

در غربت نبودنت با نگاه مشگینت عشق بازی می کنم و بر جای جای بودنت بوسه می زنم.

تو معنای حس خوب بودنی  ای دوست داشتنی ترین سراب زندگی

 

|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385  |
 تشویش
دم به دم

           سرشار از تشویش بی پایانم

                                                    هنوز

در تب و تاب لحظه های بی فرجامم

                                                    هنوز

باز در این وادی پر پیچ و خم

                                   کودک سرگشته و حیرانم

                                                                         هنوز

|+| نوشته شده توسط رها در شنبه شانزدهم دی 1385  |
 مپندار

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385  |
 
 
بالا